موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

من امید چِرَوی هستم و یکی از بزرگترین دغدغه های من یادگیری موفقیت ، شاد و شادمان بودن و روابط خوب و عالی با خانواده و دوستان و نزدیکانه و دوست دارم به دیگران اموزش بدم که چطور به این اهداف برسند برای همین تصمیم دارم تا جایی که میتونم مسیر رسیدن به هدفم رو مستند کنم تا بعد ها ، راحت تر بتونم مشکلات خودم رو شناسایی کنم و از دوباره اشتباه کردن بپرهیزم و با این کار ساده ولی بسیار ارزشمند هم بعدها میتونم راحت تر به دیگران اموزش بدم تا اون ها هم مثل من موفق بشن .

آخرین نظرات

پیوندها


سلام :-) 

مدتی بود که شرایطم ایجاب نمیکرد تا بیام اینجا و مطلب بزارم . ولی با این مرخصی سه روزه ای که بهمون دادن تونستم دوباره بیام اینجا و از اتفاقاتی که در این چند روزه برام افتاده بگم . 

قبل از رفتن به سربازی حرف های قلنبه ، سلنبه ای زده بودم ، یادتونه !؟ 

خب تا زمانی که هنوز ، بهم سخت نگذشته بود ، حس کنترل ، حس خوب ، حس ماجراجویی و حس بزرگ بودن میکردم . ولی بعد از شروع سختی ها به ارومی تفکراتم تغییر کرد ، طوری که دوست داشتم در اون شرایط نباشم و ازش فرار کنم . دیگه کمتر به این توجه میکردم که این سختی ها باعث قوی تر شدن من میشه و بیشتر به سختی ها ، خستگی ها ، درد ها ، گشنگی ها ، تشنگی ها ، گرما و سرما ها توجه میکردم .

در این مدت هر زمان ازادی که به دست می اوردم سعی میکردم زبان انگلیسی بخونم ، ولی فایده زیادی نداشت چون فقط تونستم ۱۵ کلمه زبان یاد بگیرم ( ذهنم کار نمیکرد ... ) 

الان که اومدم خونه خیلی به این مسئله فکر کردم که چطور میتونم شرایط رو برای خودم اسان تر و پر منفعت تر کنم ؟ 

به این نتایج رسیدم ؛ 

مطالعه زبان در اون شرایط روحی و روانی و جسمی ، بی فایدست ، من به غذاهایی نیاز دارم که به روح و روان و جسمم انرژی بده . 

برای روح ، کتاب حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی ( فقط قسمت کویریات ) رو انتخاب کردم ، این کتابو خیلی دوست دارم و بهم ارامش میده .

برای ذهن و روان و خودانگیزشی ، از دفترچه کلمات مثبت و کتاب بسیار زیبای « مزرعه حیوانات » که یه کتاب داستانیه و خوندنش منو به یه دنیای دیگه میبره استفاده میکنم .

مقداری خرما و شکلات هم گرفتم و برای انرژی جسمم ازشون کمک میگیرم . 


سه ساعت دیگه میرم ترمینال و دوباره در اون شرایط سخت قرار میگیرم . 

خب شاید بپرسین که شرایط سخت چیه ؟ 

صبح زود باید ساعت ۳:۳۰ دقیقه بیدار شی و تا ۴:۰۵ فرصت داری تا تو اسایشگاه بمونی و اگه دیر بیای بیرون اسمت یادداشت میشه و تنبیه میشی ( کلی باید سینه خیز بری و بدوی و شنا بری و بدتر از اون اینکه اسمت میره در لیست اسامی بی انضباط ها )  .

بنابراین ۴۵ دقیقه زمان داری که تختتو انکارد کنی ( مرتب کردن به روش نظامی که کمی سخته ) و بری WC و دست و صورتتو اب بزنی و وضو بگیری . ( همه این کارا طول میکشه چون برای همشون باید بری تو صف چون حداقل هزار تا سرباز در گردان ما وجود داره و به سرویس بهداشتی که ظرفیتش حداقل ۲۰ تاست که معمولا نصفشون خرابه و دو اب خوری و دست شور ( اب شوره ) که ظرفیت هر کدوم حداکثر ده تاست . ) 

خلاصه نمیخوام تمام جزئیاتو بگم چون خارج از حوصله من و شماست . 

بعد از ساعت ۴:۳۰ باید بری نماز و بعد صبحانه هم بری نظافت کنی ( قسمتی که بهت سپرده شده ) و تا ساعت ۶ همه کارا تموم شده باشه و همه باید صف شده باشند و منتظر فرمانده بمونند .

Sarbazi

و تمام سختی از وقتی شروع میشه که فرمانده میاد . به خاطر اشتباه یک نفر همه مارو تنبیه میکنه . ساعت ها میدویم ، رژه میرویم ، رجز میخونیم ( با صدای بلند ، اونقدر که صدامون میگیره ) ، ساعت ها زیر افتاب سورزان میسوزیم و عرق میریزیم ، احساس تشنگی و خستگی تا شب ادامه داره و ساعت ۹ بلاخره اجازه خواب بهمون میدن . ( اونم کم پیش میاد که ۹ بخوابیم و برای خوابیدنمون هم اذیتمون میکنند و گاهی تا ۱۱ بیدار نگهمون میدارند . حتی یه بار ساعت ۱ از خواب بیدارمون کردند و نیم ساعت دویدیم . ( این فشار ها بدون اسیب و بدون تلفات نیست ... ) 


تو این ۱۱ روز من فقط دوبار احساس ضعف کردم و کمی اشک ریختم . یک بار به دلیل دوری از پدر و مادرم و دلتنگ شدن بود و دیگری زمانی بود که باز و بسته کردن اسلحه رو بهمون اموزش دادن و من جز ۱۰ نفر اخری بودم که تونستم اسلحمو ببندنم . ( اونم با کمک یکی دیگه ) . فکر میکردم که ذهن ضعیفی دارم، چون از خودم میپرسیدم اخه چطور اون همه ادم تونستند اینکارو راحت انجام بدن ولی من نتونستم و همین مسئله واقعا عذابم داد . ولی بعد فهمیدم که اسلحه من کلا مشکل داشته ... ! 

Clasg


در این سه روز که مرخصی بودم ، سختی به مراتب بیشتری کشیدم .( خیلی بیشتر ) 

اونقدر در این چند روز اشک ریختم که شاید در چند ماه اخیر نریختم . نمیدونم قبلا گفتم یا نه ، من با دختری رابطه داشتم به اسم فائزه . تو فضای مجازی باهاش اشنا شدم و از همون روزی که باهاش چت کردم احساس میکردم دختریه همیشه دنبالش بودم و از چت کردن باهاش خیلی لذت میبردم و شاد میشدم . ( چون دختری فوق العاده شاده ) 

بعد ها به سختی تونستم ایمیل ، شماره و عکسشو بگیرم و بعد بازم با سختی تونستم از نزدیک ببینمش . 

دختر زیبا ، مهربون ، شاد ، پر انرژی ، شوخ و عاقلیه . راستش من قبلا عاشق شدم و میدونم که عشق چطوریه . ولی این حسی که به فائزه داشتم عشق نبود یا شایدم کمی عشق بود و بیشتر برام یه دوست بود ، اونم نه هر دوستی ، دوستی بود بسیار صمیمی ، طوری که همه چی رو بهش میگفتم و بیشترین اعتماد رو به فائره داشتمو دارم . به نظرم منو کاملا شناخته و میدونه چطور ادمی هستم .

اخرین باری که همو دیدیم روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت بود . اون روز خیلی خشکل و دوست داشتنی شده بود . ما از ساعت ۲:۳۰ تا ۶ بعد از ظهر کنار هم بودیم . ولی در اخر اتفاق بدی افتاد که نباید میفتاد افتاد . همون قانون مورفی و اتوبوس جهانگردی که میگه : « اگر این امکان وجود دارد که اوضاع بد شود، حتماً بد خواهد شد! »

به عبارتی « اگر این امکان وجود داشته باشد که پدر و مادر فائزه بفهمند که فائره نرفته کلاس و جای دیگری بوده ، حتما میفهمن !! »

این همون اتفاق بدی بود که افتاد ولی خداروشکر به لطف مادر فائزه باباش نفهمیده بود که فائزه با یه پسر بوده . ( تحمل این مسئله مطمئنا برای پدرش خیلی سخت تر بوده تا مادرش ) . 

فائزه همون روز همه چیرو برا مادرش تعریف کرده بود و مادر فائره هم به من زنگ زد و تقریبا یک ساعت با من صحبت کرد و اونقدر منطقی و با قدرت صحبت کرد که من تقریبا لال شدم ! زمانی که از تحصیلاتم ، از شغلم ، از درامدم ، از آیندم و ... پرسید و من جواب و پاسخ مناسبی براش نداشتم احساس ضعیف بودن بهم دست داد . ولی بازم بهش گفتم که من بلاخره به هدفم میرسم و به تحصیلات و شغل و درامد مناسبی که بتونم باهاش فائره  رو خوشبخت کنم میرسم و ایشون هم گفت که خب هر وقت رسیدی با پدر و مادر تشریف بیارین . و تا اون زمان نباید هیچ رابطه ای با فائزه داشته باشی و باید فراموشش کنی و منم چاره ای جز پذیرش نداشتم . 

بعد از اون زمان رفتم سربازی و تقریبا ۱۵ روز از فائزه خبری نداشتم و خیلی دلم براش تنگ شده بود و حتی یک بار سعی کردم از کرمان باهاش صحبت کنم ولی به محض شنیدم صدام گوشیشو خاموش کرد . 

وقی اومدم خونه ، ایمیلمو چک کردم و امیدوارم بودم فائزه بهم کلی پیام داده باشه ولی فقط یک پیام طولانیهٔ قطع رابطه و خدافظی داده بود . تو اون پیام اونقدر منطقی صحبت کرده بود که باعث شد بدجوری حالم بد بشه . همیشه با خوندن پیاماش شاد میشدم ولی اینبار غمگین شدم و حتی مریض شدم ! 

 مطمئنا شرایط بدی داشته و داره و شاید حق داشته باشه که قطع رابطه کنه ولی چیزی که باعث عذاب من میشد ، قضاوت اشتباه اون در مورد من بود . فائزه به صورت غیر مستقیم منو یک حیون خطاب کرده بود و همین باعث شد که خیلی خیلی گریه کنم و اشک بریزم . حتی همین الان هم چشام پر اشکه . نمیدونم چرا فکر میکنه که من اونو فقط برای رابطه جنسی دوست داشتم !؟ نمیدونم ، به خدا نمیدونم ... قسم میخورم که هیچوقت چنین هدفی نداشتم . 

اون دیگه مثل قبل نیست و فرق کرده ، من همون فائزه قبلی رو می خواستم ولی به نظر میاد که این فائزه با فائزه جدید فرق کرده یا حداقل نظرش راجب من تغییر کرده و منفی شده . 

فکر نکردن به فائزه برام سخته ولی به نظر میاد که دیگه فایده ای نداره . فقط ارزو میکنم که فرق عشق و دوست داشتن و شهوت رو متوجه بشه ...


دیگه باید اماده بشم و منتظر بابام بمونم تا بیاد و منو ببره ترمینال کلانتری تا برم کرمان . الان که فکر میکنم میبینم که سختی های سربازی در مقابل این سختی ای که در این چند روزه کشیدم واقعا مسخرست ! 

+× ( مثبت اندیشی را چند برابر کنید )

تا مرخصی بعد خدانگهدار ...

امید چِرَوی

نظرات  (۱)

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۴۰ الهام فیض‌الهی
این رو بگم که اولش خیلی خوشحال شدم پست جدیدت رو دیدم. 
قطعا من نمی‌تونم درک کنم که چقدر لحظه‌های سختی گذشته بهت و تحملشون چقدر آدم رو دچار فرسایش می‌کنه.
فقط این رو می‌دونم که در کنار همه این‌ها اتفاق‌های خوشایندی هم پیش روی تو هست و غیر ممکنه که زندگی آدمی مثل تو خالی باشه از حال خوب. 

پاسخ:
سلام الهام خانم 
میدونم این مطلب کمی ناراحت کننده بود ولی به نظرم باید صادق باشم و هر چی که بهم گذشته رو تعریف کنم . 
این مطلب و داستان سربازی ادامه داره ( سختی های زیادی کشیدم ) و بازم مطلب میزارم ولی اخر این هفته رو به نوشتن در مورد وضعیت امروزم مینویسم تا حسابی خوشحالتون کنم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی