موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

من امید چِرَوی هستم و یکی از بزرگترین دغدغه های من یادگیری موفقیت ، شاد و شادمان بودن و روابط خوب و عالی با خانواده و دوستان و نزدیکانه و دوست دارم به دیگران اموزش بدم که چطور به این اهداف برسند برای همین تصمیم دارم تا جایی که میتونم مسیر رسیدن به هدفم رو مستند کنم تا بعد ها ، راحت تر بتونم مشکلات خودم رو شناسایی کنم و از دوباره اشتباه کردن بپرهیزم و با این کار ساده ولی بسیار ارزشمند هم بعدها میتونم راحت تر به دیگران اموزش بدم تا اون ها هم مثل من موفق بشن .

آخرین نظرات

  • ۲۰ آذر ۹۶، ۱۷:۱۳ - یک بلاگر
    احسنت!

یکی از عادات من مطالعه و یادگیریه که واقعا عاشق این عادتم هستم😍

وقتی برای یه مدت کوتاهی نتونم چیز  جدیدی یاد بگیرم احساس بدی پیدا کنم . درست مثل یه معتاد که مواد بهش نرسیده احساس درد میکنم ، شاید کمی اغراق آمیز باشه ولی حقیقتش همینه . همیشه مطالعه و یادگیری بوده که من رو از شر شرایط سخت و مشکلات زندگی خلاص کرده و برای همینه که معتادش شدم . و مشکل اصلی وقتی شروع شد که تو پادگان نمیتونستم مطالعه کنم که این به شدت من رو اذیت میکرد و باید یه راهی پیدا میکردم .

 

خیلی فکر کردم ...

 من نمیتونستم کتاب همراه خودم داشته باشم چون بزرگ بودن و تو جیب جا نمیشدند . بنابراین باید یه کتاب کوچیک تر پیدا می کردم که تو جیب جا شه ، ولی همچین کتابی نبود و تنها چیزی که از بوفه پادگان گیرم اومد دفترچه ی بسیار کوچکی بود که تو جیب جا می شد . 

من از دو نوع تایم و زمان میتونستم برای مطالعه استفاده کنم . 

۱_ زمان های خاکستری : 

زمان های زیادی بود که ساعت ها مارو تو آفتاب سوزان و بدون هیچ دلیلی نگه می داشتند و من باید یه جوری از این تایم استفاده میکردم . 

۲_ زمان های استراحت : 

کل استراحت ما از ساعت ۲۲:۳۰ شب تا ۴:۰۰ صبح بود و میشه تقریبا ۵/۵ ساعت که در مقابل اون همه رژه رفتن و نظافت و تمرین و ... واقعا کم بود . 


من کتاب ۵۰۴ زبان رو انتخاب کردم و شب ها ۱ تا ۱/۵ ساعت دیرتر میخوابیدم و با نور کم چراغ خواب ها، لغات زبان رو تو دفترچه مینوشتم تا در زمان های خاکستری مطالعه کنم . تا قبل از ماه رمضان به سختی یه فرصت پیدا میکردم و به مطالعه و نوشتن مشغول میشدم . 

یادمه یه شب که همه خواب بودن بعد از مطالعه رفتم یه جای پر نورتر پیدا کردم و مشغول نوشتن خاطره اون روز بودم که یهو دیدم یه چیزی شَق خورد پس کله ی ما ! 

دو متر پریدم هوا  دیدم فرماندمونه با اون قیافه ترسناک و عصبانیش . 

با عصبانیت گفت چرا نخوابیدی و منم گفتم الان میرم بخوابم و اونم گفت گمشو برو بخواب و یه لگد هم نثارمون کرد . 

وقتی رفت دوباره برگشتم و شروع به نوشتن کردم 😂

تا چند روز ازش عصبانی بودم ولی بعدا خودمم به این قضیه کلی خندیدم . 😄


پینوشت ؛ 

لغات زیادی رو در اون مدت خوندم و حفظ کردم و همینطور مطالب زیادی  یاد گرفتم ولی به دلیلی همش بی فایده بود و فقط فقط وقتمو تلف کردم ! در مطلب «وضعیت فعلی من » توضیح دادم که چطور این همه وقتی که صرف مطالعه و یادگیری کردم بی فایده بوده . 


گاهی اوقات برای حل مشکلات فقط کافیه از روشون بپریم ! 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی