موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

من امید چِرَوی هستم و یکی از بزرگترین دغدغه های من یادگیری موفقیت ، شاد و شادمان بودن و روابط خوب و عالی با خانواده و دوستان و نزدیکانه و دوست دارم به دیگران اموزش بدم که چطور به این اهداف برسند برای همین تصمیم دارم تا جایی که میتونم مسیر رسیدن به هدفم رو مستند کنم تا بعد ها ، راحت تر بتونم مشکلات خودم رو شناسایی کنم و از دوباره اشتباه کردن بپرهیزم و با این کار ساده ولی بسیار ارزشمند هم بعدها میتونم راحت تر به دیگران اموزش بدم تا اون ها هم مثل من موفق بشن .

آخرین نظرات

  • ۲۰ آذر ۹۶، ۱۷:۱۳ - یک بلاگر
    احسنت!


پدر و مادر من رو تا ترمینال کلانتری همراهی کردند . تقریبا یک ساعت تو ترمینال نشتیم و منتظر بودیم . اضطراب  و پریشونی رو تو پدر و مادرم می دیدم . خودمم کمی مضطرب بودم . مشخص شد که باید با کدوم اتوبوس برم و زمانی که خواستم با پدر و مادرم خداحافظی کنم مادرم گریه میکرد و خیلی ناراحت بود . فقط مادر من نبود که گریه میکرد ، خیلی از مادرای دیگه بودند که گریه میکردند . مثل این که بچشون داره به جنگ میره ! 

رفتم تو اوتوبوس و کنار یه پسر به اسم متین نشستم . خیلی زود با هم دوست شدیم و تقریبا کل مسیر رو با هم بودیم و کلی حرف زدیم و از خودمون گفتیم . به محض این که اوتوبوس برای شام ایستاد تعدادی از بچه ها به سرعت رفتند و چند نخ سیگار خریدند و شروع به کشیدن سیگار کردند . تو اتوبوس ادمایی رو میدیدم که دائم فکرمو مشغول میکردند و به این فکر میکردم که اینارو چطور میخوان کنترل کنند ! خیلی هاشون لات و گردن کلفت محله و معتاد بودند ( شاید هم از ترسشون اون طوری نشون میدادند ! ) 

ساعت ۵ صبح رسیدیم کرمان ( باغین ) و بعد به سمت مرکز آموزش « شهید با هنر » رفتیم . بعد از این که مارو بیرون پادگان به خط کردن رفتیم داخل ( ما کرجیا تقریبا ۱۰۰ نفر بودیم ) . هیچکس نمیدونست چه چیزی در انتظارشه وگرنه به این راحتیا از اون در وارد نمیشدند ! 

در پنج ردیف و با فاصله دو متر از هم دیگه به صف شدیم و بعد دژبان ها تک تک مارو گشتن ( از کیف و خوراکی و لباس هامون گرفته تاکفش و جوراب ) 

خیلی کنجکاو بودم که قراره چیکارکنیم و با دقت دوروبرمو نگاه میکردم .

بعد از این که همه رو گشتن و یه چندتایی سیگار  هم پیدا کردن مارو بردن یه جایی و تا ظهر تو آفتاب نگهمون داشتن ( آفتاب داغ کرمان ) و گشنه و تشنه . بعد هم بردنمون تو یه سوله مارو تقسیم کردن و مشخص شد که کدوم گردان و گروهان هستیم . ما کرجیا هر کدوم یه جا تقسیم شدیم و فقط هفت نفر با من موندن که متین هم جزوشون بود . ( گردان عاشورا ، گروهان ولایت )

خلاصه تا غروب هم کوله و لباس و پوتین و ٱوِر و هوله و شامپو و ... بهمون تحویل دادند . تمام مدت هم زیر آفتاب سوزان کرمان بودیم و حتی بهمون اجازه نمیدادند کلاه بزاریم و کله های کچلمون حسابی سوخت ! 

هیچ غذایی تا غروب بهمون ندادند و تنها چیزی که دادند آزار و اذیت و تهدید بود . میگفتند بلایی سرتون میاریم که از پادگان فرار کنید ، میگفتند اینجا فرار کنید بهتر از اینه که بعد ها تو یگان خدمتی یا تو جنگ فرار کنید . میگفتند که پدرمون رو در میارن و از الفاضی مثل غلط کردی و احمق و کودن و پدرسوخته ها و ... استفاده میکردند ( البته فقط بعضی هاشون این جوری صحبت میکردن ) و فرماندهان خوب هم زیاد داشتیم . مثلا فرمانده گردانمون یه انسان فوق العاده باشخصیت و مقتدر بود و همه دوستش داشتند و کسی جرات نمیکرد روی حرفش حرف بزنه . خیلی شخصیتش رو دوست داشتم . 😍

در هفته اول ، آسایشگاهمون مشخص شد و اموزش هایی از قبیل نحوه انکارد کردن تخت و نحوه بستن گت پا و بند پوتین و ... رو بهمون اموزش دادن و حسابی هم اذیتمون میکردند . 

مثلا ساعت ها زیر افتاب سوزان کرمان بدون کلاه و تشنه نگهمون میداشتند. تقریبا اکثر ماها پوست سرمون سوخته بود و چرک کرده بود و از گشنگی و تشنگی و خستگی دیگه جسم و ذهنمون کار نمی کرد . 

یادمه چند روز اول اجازه نمیداند کسی به خانوادش زنگ بزنه . اما بعد از چند روز اجازه دادند که یک ساعت بریم و با تلفن صحبت کنیم . خیلی ها رفتند و تماس گرفتند و حسابی گریه کردند و از سختی هایی که کشیدند گفتند و بعضی ها هم که بیشتر به فکر خانوادشون بودند به خانواده هیچی نگفتند و گفتند که همه چی خوبه . 

من قبل از این که برم خدمت تصمیم گرفته بودم که به خونه زنگ نزنم و یک هفته اول زنگ نزدم ولی حسابی از این کارم پشیمون شدم که دلیل پشیمونیم رو در قسمت بعدی حتما خواهم گفت . 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی