موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

من امید چِرَوی هستم و یکی از بزرگترین دغدغه های من یادگیری موفقیت ، شاد و شادمان بودن و روابط خوب و عالی با خانواده و دوستان و نزدیکانه و دوست دارم به دیگران اموزش بدم که چطور به این اهداف برسند برای همین تصمیم دارم تا جایی که میتونم مسیر رسیدن به هدفم رو مستند کنم تا بعد ها ، راحت تر بتونم مشکلات خودم رو شناسایی کنم و از دوباره اشتباه کردن بپرهیزم و با این کار ساده ولی بسیار ارزشمند هم بعدها میتونم راحت تر به دیگران اموزش بدم تا اون ها هم مثل من موفق بشن .

آخرین نظرات

  • ۲۰ آذر ۹۶، ۱۷:۱۳ - یک بلاگر
    احسنت!

کتاب و کتاب خوانی


شاید در ابتدا مورد تمسخر اطرافیان قرار گرفتن کمی سخت بود ولی علاقه به یادگیری و هدف بزرگم باعث شد که راحت تر  این تحقیر شدن هارو تحمل کنم . 
این مطالعه کردن و کتاب دست گرفتن من فقط باعث یادگیری من نشد بلکه به مرور شخصیت من رو هم پیش سربازا و فرمانده بالا برد . 
اونها خیلی با من مهربون تر و موئدب تر رفتار می کردند . من در نظرشون یه آدم باهوش و با شخصیت بودم که نباید به سربازی می اومد !
گاهی می شد که بعضی هاشون می اومدن پیشم و سوالاتی در مورد روانشناسی و اهداف و مطالعه و ... می پرسیدند که من هم با علم اندکم سعی می کردم پاسخ بدم ولی گاهی هم پیش می اومد که جوابی نداشتم و می گفتم که نمی دونم .
بعد از این که فرمانده در مورد من شنیده بود من رو منشی کرد ولی منشی بودن باعث دردسر هایی برای من شد .
اولین و مهم ترین دردسر این بود که دیگه وقت نمی کردم مطالعه کنم . 
و مشکل بعدی، دید بدی بود که بعضی از سربازا بهم پیدا کردند . 
اونها فکر می کردن من برای فرمانده خبر می برم که سربازا چه کارهایی می کنند و به عبارتی من رو جاسوس می دونستند که برای کسی که این کار رو می کنه هم اسمی داشتند که زشت بود . ولی من ادم فروش نیستم و این کارو نمی کردم .
این موضوع زیاد مهم نبود ولی مشکل کمبود وقت سخت اذیتم می کرد طوری که دیگه به کار منشی گری ادامه ندادم و به فرمانده هم گفتم که نمی تونم . 
فرمانده خیلی از دستم ناراحت شد . ولی بعد از مدتی دوباره سمت دیگه ای بهم داد و من رو مسئول بهداری کرد . که در ابتدا به نظر خوب می اومد چون هم با منشی ها در ارتباط بودم و هم راحت تر می تونستم از رژه و کلاس درس و ... فرار کنم . 
ولی این هم بعد ها من رو دچار مشکل کرد چون هر کسی که احساس مریضی می کرد یا مریض می شد می اومد پیش من و من هم مجبور بودم بیوفتم دنبال کاراش تا امضاش رو از فرمانده بگیرم و بعد ببرمش بهداری و این کار زمان بر بود .
از این کار هم به طریقی در رفتم و به متین ( همون دوست جدید که تو اوتوبوس باهاش آشنا شدم ) سپردمش . 
بعدا مسئول ورزش هم شدم و یه خاطره باحال هم دارم .


« داشتم به سربازا تمرین می دادم که یهو بهشون گفتم حالت شنا بگیرن و شنا برن .همه حالت شنا گرفتن و یهو داد و هوار بود که به آسمون بلند شد !
آفتاب سوزان کرمان آسفالت رو داغ کرده بود و برای همین دست همه سوخت که من گفتم نمی خواد شنا برین و بلند شین . ولی فرمانده متوجه شد و اومد گیر داد که باید همه شنا برن!  اونجا بود که بیچاره ها حسابی دستاشون سوخت . 
و من هم شانس آوردم که جودو کار بودم و بقیه هم این رو می دونستن وگرنه قطعا یه کتک مفصل از سربازا می خوردم 😂😂.»


بازم سرم خلوت شد ولی تفکر بعضی از بچه ها در مورد جاسوس بودن من و لطف زیاد فرمانده باعث دردسر شد . 
یه روز که برای رژه صبح گاه می رفتیم فرمانده گفت برین اسلحه خونه و هر کی یه اسلحه برداره که مهم نبود اسلحه خودشون باشه یا نه . من و بقیه هر کدوم یه اسلحه برداشتیم و رفتیم میدون تا رژه بریم . 
بعد از تموم شدن رژه رفتیم نماز خونه . بعد از نماز و موقعی که جلو مسجد صف بودیم آقای محمدی ( اسلحه دار گروهان ) منو کشید کنار و گفت که اسلحه ی من گلنگدن نداره و کلی هم از دستم عصبانی بود و می گفت دعا کن پیدا بشه وگرنه می فرستمت دادسرا و بعد می اوفتی زندان !


در قسمت بعد ادامه ماجرا رو تعریف می کنم و همچنین توضیح میدم که در ماه رمضون چطور ساعات مطالعم به طرز چشم گیری افزایش پیدا کرد .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی