موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

ثبت مسیر موفقیت در زندگیم ...

موفقیت های من

من امید چِرَوی هستم و یکی از بزرگترین دغدغه های من یادگیری موفقیت ، شاد و شادمان بودن و روابط خوب و عالی با خانواده و دوستان و نزدیکانه و دوست دارم به دیگران اموزش بدم که چطور به این اهداف برسند برای همین تصمیم دارم تا جایی که میتونم مسیر رسیدن به هدفم رو مستند کنم تا بعد ها ، راحت تر بتونم مشکلات خودم رو شناسایی کنم و از دوباره اشتباه کردن بپرهیزم و با این کار ساده ولی بسیار ارزشمند هم بعدها میتونم راحت تر به دیگران اموزش بدم تا اون ها هم مثل من موفق بشن .

آخرین نظرات

  • ۲۰ آذر ۹۶، ۱۷:۱۳ - یک بلاگر
    احسنت!

۷ مطلب با موضوع «داستان سربازی من» ثبت شده است

ماه رمضان

ماه رمضان ماه راحتی ما بود . چون فرماندمون روزه می گرفت و جونی براش نمی موند که بخواد مارو تنبیه کنه و خب ما سربازا هم که روزه می گرفتیم و طبیعی بود که کمتر بهمون سخت بگیرند . 
چون اگه می خواستند مثل قبل سخت بگیرند ممکن بود کسی نتونه تحمل کنه و روزَشو بشکنه که این خود گناه بزرگیه و کسی دوست نداره مرتکب این گناه بشه . 
تنبیه ها و بی خوابی ها قطع شد و حتی تمرین رژه هم به شدت کاهش پیدا کرد .
تقریبا 90 درصد سربازا روزه نمی گرفتند و بعد از نماز ظهر که برای استراحت می رفتند آسابشگاه مخفیانه غذا و آب می خوردند . بوفه تعطیل بود و آب هم در طول روز قطع بود برای همین هم مجبور بودند از شب قبل آب و غذاشون رو تهییه کنند . 
امید چِرَوی


بعد از تموم شدن رژه رفتیم نماز خونه . بعد از نماز و موقعی که جلو مسجد صف بودیم آقای محمدی ( اسلحه دار گروهان ) منو کشید کنار و گفت که اسلحه ی من گلنگدن نداره و کلی هم از دستم عصبانی بود و می گفت دعا کن پیدا بشه وگرنه می فرستمت دادسرا و بعد می اوفتی زندان !

در ابتدا خیلی ترسیده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم . به خودم تلقین می کردم و می گفتم : من قدرتمند و آروم هستم . 

امید چِرَوی

کتاب و کتاب خوانی


شاید در ابتدا مورد تمسخر اطرافیان قرار گرفتن کمی سخت بود ولی علاقه به یادگیری و هدف بزرگم باعث شد که راحت تر  این تحقیر شدن هارو تحمل کنم . 
این مطالعه کردن و کتاب دست گرفتن من فقط باعث یادگیری من نشد بلکه به مرور شخصیت من رو هم پیش سربازا و فرمانده بالا برد . 
اونها خیلی با من مهربون تر و موئدب تر رفتار می کردند . من در نظرشون یه آدم باهوش و با شخصیت بودم که نباید به سربازی می اومد !

امید چِرَوی

مسخره شدن

مسخره شدن برای من خیلی سخته . همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که دیگران بهم بی احترامی نکنن . اما به مرور متوجه شدم که این هدف واقعا غیر معقول و دور از دسترسه . حتی انسان های بسیار موفق جهان هم مسخره می شند و مورد بی احترامی قرار می گیرند چه برسه به من ! ولی با دونستن این چیزا باز هم از مورد تمسخر قرار گرفتن وحشت داریم و می ترسیم که دیگران بهمون بی احترامی کنند . نمی دونستم چطور باید با این مشکل کنار بیام ولی تلاش خودم کردم و راه حلش رو هم پیدا کردم .

امید چِرَوی

یکی از عادات من مطالعه و یادگیریه که واقعا عاشق این عادتم هستم😍

وقتی برای یه مدت کوتاهی نتونم چیز  جدیدی یاد بگیرم احساس بدی پیدا کنم . درست مثل یه معتاد که مواد بهش نرسیده احساس درد میکنم ، شاید کمی اغراق آمیز باشه ولی حقیقتش همینه . همیشه مطالعه و یادگیری بوده که من رو از شر شرایط سخت و مشکلات زندگی خلاص کرده و برای همینه که معتادش شدم . و مشکل اصلی وقتی شروع شد که تو پادگان نمیتونستم مطالعه کنم که این به شدت من رو اذیت میکرد و باید یه راهی پیدا میکردم .

امید چِرَوی

 دوری از خانواده

قبل از اینکه برم خدمت فکر می کردم با دوری از خانواده می تونم به انسان قوی تر و موفق تری تبدیل بشم . فکر می کردم مثل اون زمان که از خونه و خانواده دور شدم و به تهران رفتم تا کار کنم ، پیشرفت می کنم و بهتر می شم . فکر می کردم سختی های بیشتر باعث قوی تر شدنم میشه . فکر می کردم با این دوری و زنگ نزدنم به خانوادم ، اونها بیشتر قدر من رو می دونند . در این مورد فکرهای زیادی می کردم ولی‌ آیا درست بودند !؟ 

امید چِرَوی


پدر و مادر من رو تا ترمینال کلانتری همراهی کردند . تقریبا یک ساعت تو ترمینال نشتیم و منتظر بودیم . اضطراب  و پریشونی رو تو پدر و مادرم می دیدم . خودمم کمی مضطرب بودم . مشخص شد که باید با کدوم اتوبوس برم و زمانی که خواستم با پدر و مادرم خداحافظی کنم مادرم گریه میکرد و خیلی ناراحت بود . فقط مادر من نبود که گریه میکرد ، خیلی از مادرای دیگه بودند که گریه میکردند . مثل این که بچشون داره به جنگ میره ! 

امید چِرَوی